7 مهــــــــــــــر

7 مهر، شروع تازه است، شروع یک پایان، شروعی که برای من یک پایان ابدی بود و برای اونها آغازی ابدی، نمیدونم با چه فلسفه و ایدئولوژی میتونم دیدار اونهارو توجیه کنم، نمیدونم چه ایدئولوژی 81/7/7 و 90/7/7 و خاطره ی اونها رو دوباره برام زنده میکنه، دلم برای پدر و عزیز تنگ شده فردا تاریخیه که پدر فوت کرد بعد از 2 سال بیماری سخت و 7 مهر به آغوش خاک سپردیمش و عزیز... عــــــــزیــــــــز مثل پروانه ای که از پیله در میاد نرفت اون خیلی سریع رفت... خیلی... شب کنارش خوبیدم در حالی که در صحت و سلامت کامل بود ولی سحر با صدای ناله دستشو گرفتم ولی دیر بود و اون رفته بود...

اینارو نبشتم چون داستان کامل هر کدومو اینجا نبشتم... فردا صبح میخواهم 8 صبح بهشت زهرا باشم... 

ساعت هــــــــــــــشته...

..................................................................................................

این روز هام با کار زیادی همراه شده و حسابی خسته و کوفته میرسم خونه انقدر خسته که شبها از خیر شام میگذرم و خودمو به بالشتم میسپارم...

بیچاره پایان نامه... الافه من مونده...

/ 4 نظر / 14 بازدید
طلا

دلم تنگ شده برات

je

ی ذره حال و هواتو عوض کن با سفر.

عسل

پس کووشی گاندی؟!چرا نمیای؟!

آرزو

گاهی دلم می خواهد به بعضی ها بگویم؛ باش، حتی اگر من دیگر نباشم؛ «پدرم»، یکی از آن هاست ...