نفس های آخر نفـــــــــــــــــــس

میخواهم باها تصور کنی...

مثل قدیم ها... اونهایی که نبشته های قدیمیمو خوندن میدونن منظورم چیه میخواهم یکم حال و هوای منو تجربه کنی...

تصور کن الان که داری میخونیم دقیقا روبروم نشستی و داری صورتمو هم می بینی چهره ای که خسته است و عینکش لک و پیس چربی بهشه و صورتشو که با ریش های پرفسوریش آرایش شده اصلاح نکرده و موهای کوتاهش بطور کاملا نامرتبی رو سرش ایستادن... یه لیوان قهوه سر میکشمو گاهی بهت نیگا میکنم حرفی نمیزنم... یعنی حرفامو بهت زدم و الان داریم با هم قهوه میخوریم... باید تا صبح بیدار باشم و روی پایان نامه ای کار کنم که به تلخی همین قهوه است....

کسی تو زندگیم هست که دوسش دارم... نمیدونم چرا و چطوری شد... اما خیلی دوسش دارم...

امروز کاری براش کردم که اون درک نکرد یا همچین چیزی... واسه همین  اینجا ثبتش میکنم تا بعد ها واسه خودم بخونمش و از خودم لذت ببرم.. یه جور حس خود شیفتگیه که باید ارضا بشه...

ساعت 17 از سر کار اومدم بیرونو با تاکسی خودمو رسوندم خونه لباسمو عوض کردم و سوئیچمو برداشتم رفتم طرف کلاسش... دعا دعا میکردم به موقع برسم 15 دقیقه بیتشر وقت نداشتم وگرنه از کلاس می آمد بیرون... سر راهم یه گل فروشی بود گلیو که میخواستم خریدم یه رز هلندی سفید و درشت که تازه غنچه اش باز شده بود... و خیلی تو دل برو بود... پنج شیش دقیقه بیشتر نمونده بود برای همین با سرعت هر چه تمامتر رفتم سمت کلاسش... ماشینشو پیدا کردم اون گوشه روبروی کلانتری پارک بود... رفتم پشت ماشینش توی کوچه پارک کردم کلاه کاپشنمو کشیدم سرمو در صندوعقبو زدم پیچ گوشتیمو برداشتمو با مفتولی که از قبل آماده کرده بودم افتادم به جون در ماشینش... خداروشکر دزدگیر نداشت... اینکارو قبلا که چندباری سوئیچمو تو ماشینم جاگذاشته بودم یادگرفته بودم ولی اونجا خیلی تاریک بود و درضمن خیلی شلوغ... مردم رد میشدن و نگاه سنگینشو روم بود اما کسی حرفی نمیزد گل رز هلندی هم زیر کاپشنم بود... خلاصه هر جوری بود در باز شد، رز و گذاشتم رو داشبورد و از بسته شدن در مطمئن شدم و خیلی سریع رفتم سوار ماشینم شدم! بعد استارت زدم و ماشینمو گذاشتم تو موقعیتی که بتونم از تو آینه ماشینم ببینمش... چند لحظه بعد اومد وقتی وارد ماشین شد، فوری پیاده شد و به اطراف خیر شد... ماشینمو تشخیص داده بود! دنده عقب گرفتم و رفتم طرفش... بارون باریدن گرفته بود... تند تر هم شد... درحالی که دنده عقب میرفتم شیشه ی کمک راننده رو میدادم پایین وقتی رسیدم  بهش دیدم خیلی عصبانیه... خواستم سوار شه... نشد...ماشین ها از راه رسیدن و من سر راهشون بودم برای همین مجبور شدم برم جلوتر پارک کنم، از ماشینم پیاده شدم و اومدم طرفش نگاهش هنوز سنگین بود بهش گفتم نفس! چرا عصبانی شدی؟( دستی به صورتش کشیدمو موهای سیاهشو از جلوی چشماش کنار زدم، گفت گلتو بردار! نگاش کردم و گفتم چرا؟ گفت: در ماشین باز بود؟ گفتم نه! گفت دزدی؟ گفتم نه! فقط دوست دارم! میخواستم خوشحالت کنم انگار ناراحتتم کردم! آره گلتو بردار! تو خطر ناکی!!!

گفتم : اگر می خواهی باید خودت بهم بدیش.... دست کردو رز سفید و بیرون آورد و داد بهم... بوش کردم و گفتم بوش بد بود؟با سنگینی گفت آره... گفتم نمیخوایش؟ گف نه! منم رزُ پرتش کردم تو جوب... و رفتم نشستم تو ماشینم... اما دوباره رفتم سمت ماشینش... بهم بی توجهی میکرد... زدم به شیشه، با تاخیز شیشه رو پایین داد... خم شدم گفت تو به حریمم تجاوز کردی! گفتم فک میکردم خوشحال میشی... خواستم باهاش بیشتر صحبت کنم اما توجهی نکرد و گفت باید بره دیرش شده! خواست برم کنار من هم اومدم کنار و با دستم راه باز جاده رو بهش نشون دادم...گاز داد و رفت... بارون تند می بارید و صداش و روی کلاهم حس میکردم...رفت.. رفتم کنار جوب و دلم برای رز سفیدم تنگ شد... به هدفش نرسیده بود... نباید اونقدر سریع گل و پرت میکردم... شاید باید تمام سعیمو میکردم تا بدم بهش... اما دیر شده بود... هر دوشون رفته بودن... من هم از اونجا رفتم....

/ 9 نظر / 10 بازدید
منیر

چی بگم ؟ خب راست میگه ... اما خب تو هم راست میگی ... میدونی چیه گاندی ؟ نه ولش کن منم نمیدونم چیه

منیر

اما چرا میدونم همین کارت ممکن بود یکی دیگه رو تا سر حد اوج راضی کنه . ادما با هم فرق دارند . شاید بهتره اول همو بشناسیم بعد سناریوی یه اتفاق شگفت رو برای دیگری رقم بزنیم . شاید اگه تو عادت کنی به این دست شگفتی ها .... شایدم هیچی . به هر حال به یاد ماندنی شده این خاطره . واسه خاطر حریم داشتنش هم میشه دوسش داشت ... نه ؟

ayott

عني خودتي اصن... موهاش مشكي بود؟ تو خطرناكي؟[نیشخند] خطرناك نديده كه ...

آرزو

این جور آدم ها را نمی فهمم. شاید اگر جای آن ها بودم مثل خودشان رفتار می کردم. اما همیشه توی همه اتفاق ها به این فکر می کنم که می شد ادم ها خوشحال تر و بهتر باشند که این به گذشته شان بر می گردد. اینکه ادم ها خیلی وقت ها خوب و خوشحال نیستند، نمی دانم تقصیرش به کی بر می گردد ....

غريبه ام

يعني چي آخه كه اونجوري در ماشينشو باز كردي گاندلف ؟ مي دوني اگر رز سفيد هلندي رو با لبخند تقديمش مي كردي چه صحنه ي رومانتيكي مي شد ... نه گُل رو آب مي برد نه او مي رفت و نه تو به نظر خطرناك مي اومدي

طلا

چه با مزه بود عین فیلماااا[تایید]

عسل

هر کی باشه باید بال دربیاره که طرفش کلی وخت گذاشته تو بارون اینطوری عجیب غریب و یونیک سورپرایزش کنه...میگم گاندی مطمئنی ادامه نداره؟؟؟؟؟!!ادامه داره ها ناقلاااا:)

هشت الهفت

واقعی بود؟!!!!!!!!! قبلا زیر چند ثانیه رکورد زده بودی؟ با چی باز کردی؟ فقط مفتول؟ بابا ای ول. نویسنده که درب ماشین را به راحتی با خودش هم می برد و صحنه ای رمانتیک خلق می کند. دختره می دونی چی کار باید می کرد؟ گل رو از جوب بر می داشت بو می کرد. اینجوری رمانتیک تره. بعدش تو گل و میذاشتی توی آستینت از توی آستیت یک قلب زنده تپنده در میاوردی بعلاوه یک خرگوش. قلبو اون ور میداشت خرگوشم می بردید دربند کبابش می کردید حالا کی باید نجاتش بده؟ من من کله گنده من من کله گنده. دیدی به این میگن رمانتیک[نیشخند] مزخرف نوشته های یک هشت الهفت هذیان گوی بیمار تبدار

سما

خب حتما به حریمش تجاوز کردی دیگه!