ای هستی با تو میرقصم( تصور کن قدیم )

مقادیری خودنبیسی در مورد هر چی...

مــرغ سحــر نالــه سر کــن
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢   کلمات کلیدی:

/ دینگ دینگ... طبقه سوم /

درب آسانسور باز شد، مرد میانسال و  همراهش جلوم بودن  مرد با بدنی خمیده و لوله ای که از بینیش به کیسه ای متصل بود روی ویلچر نشسته بود با بازشدن درب لبخندی به چهره ی هر سه ی ما شکل گرفت، اونها هم وارد آسانسور شدن و به همراه هم رفتیم به طبقه ی منفیِ یک، از تو راهروها پیچ خوردیم و وارد حیاط خلوت بیمارستان شدیم، مرد دست کرد و از داخل جیب روی سینه اش به آرومی بسته ی قرمز سیگار و خارج کرد و با فندک زیپوی طلایش یه نخ سیگار برای من و خودش روشن کرد و در حالی که دستش رو هوا میلرزید به دستم داد... گوشه ی حیات خلوت یه راهرو بود که چراغاش همیشه روشنن راهرویی که به یخچال های سرد و تنگ میرسن... سرما و سنگینیشونو حتی از وسط حیات خلوت هم میشه درک کرد؛ مرد حتی دیگه مثل دو شب قبل هم نبود، هنوز هم گوش هاش خوب میشنید اما دیگه تو چشات نیگا نمیکرد فقط با دو انگشتش سیگارو گرفته بود و شستشو تکیه داده بود به چونش و آرنجشو گذاشته بود رو دسته ی ویلچر، صورتشو خوب براش تراشیده بودن و خیلی مرتب و تمیز بنظر میرسید اما نای اینو نداشت که با چشماش دود سیگارشو تا حل شدن تو هوا دنبال کنه ... تعارف سیگار دومشو رد کردم و  رفتیم بالا... قلم و کاغذ خواست... براش آوردیم و پسرش شروع کرد به مکتوب کردن...

ساعت نزدیک 12 شب شده بود! باید میرفتم... موقع خداحافظی در حالی که دستمو گرفته بود گفت: بیا بریم با هم یه سیگار بکشیم بعد برو... لبخند معنا داری بهم کرد و من هم با کمال میل پذیرفتم.

کی میدونه تا غروب امروز کی اینجاست و کی اونجا...


 
به مناسبت گرامی داشت روز معلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧   کلمات کلیدی:

دیروز رفتم بنزین بزنم... آزاد

وقتی امدم حساب کنم قبلش به لیتر شمار بنزین نگاه کرده بودم آخرین عدد 16 بود و با حساب کتابم نمیخوند، با توضیحات متصدی متوجه شدم بنزینی که مصرف کردم 400 تومانی بوده برای همین هم حساب و کتابم جور در نیامده بود... سوار شدم و رفتم و آروم داشتم فکر میکردم که این بنزینی که من استفاده کردم میتونست سهمیه ی شخص دیگری باشه اما بدون اطلاع من آن هم با نرخ آزاد به من فروخته شده بود! با خودم گفتم اگر من میدونستم شاید از اون کارت استفاده نمیکردم... خود جایگاه بنزین کارت برای مصرف بنزین آزاد مردم داره اما گاهی متصدیان با گرفتن مبلغی از افراد سهمیه بنزین اونها رو با قیمت آزاد میفروشن و ما هم میخریم... فک میکنم الان همه به این که باید مالیات بدیم تا بتونیم رشد اقتصادی داشته باشیم و از خدمات آموزشی و درمانی مناسب استفاده کنیم آگاه هستیم البته قبول دارم با توجه به مالیات بر ارزش افزوده ای که داریم پرداخت میکنیم  از هیچ خدماتی استفاده نمیکنیم و هم کتک میخوریم هم تحقیر میشیم هم خر فرض.... اما بیاید تصور کنیم مدیران محترم مملکتمون پول های مالیاتی رو که پرداخت میکنیم درست هزینه می کنند مثلا در تولید... در امور اقتصادی... در امور درمانی..... در اختلاس...به... به...

تصور کن...

                                                تصور کن...

 این همه منابع انرژی داریم....

نفت داریم....

مالیات هم پرداخت میکنیم....

آموزش و پرورشمان هم تعطیل است...

خدمات درمانی که درش تخته است...

امنیت اجتماعی هم بوسیله نیروهای انتظامی صلب میشود ...

نه... درست تصور کن... این حرف ها چیه...!؟

                               درســــــــــــــــــت.... تصور کن...

میگویند 100 سال اولش سخت است... صد سال...

                                                                                     تصور کــــــــــــن...

 

بعد نبشت: ای کاش برای دانش آموزان کتابی نگارش میشد تا حقوق شهروندی بهشو آموزش داده بشه... ای کاش...


 
چــــــــــــــــــــرا؟!
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳   کلمات کلیدی:

دیشب که می خوابیدم مردم آبادی من را باکره ی قدیس میخواندند، صبح که از خانه ی روسپی همان آبادی خارج میشدم من را با ســـنـــــــگ می زدند!  


 
دوب... دوب...
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧   کلمات کلیدی:

دوب...دوب...           

                  دوب... دوب...

اه... صدای قلبم درس در نمیاد... میسوزه... این گوشه تو سینه ام... هرکاری هم میکنم... نمیشه که درس بشه... یه چیزی تو این سینه چند ماهــــه که میسوزه... آروم سرمو میبرم و گوشمو میچسبونم به سینم... سعی میکنم این کارو خیلی آروم انجام بدم که نترسه... دوبــــ...  دوبـــــ... آروم فاصله میگیرم... داغ شده... انقدر داغ که تا پوست سورتم از گرماش میسوزه... دستمو آروم از ماتحتم میبرم تو سینم و میزارم رو قلبم... یکم نازش میکنم.. هر چی زیر و روشو میکشم دهن باز نمیکنه که نمیکنه... نمیدونم چه مرگشه...

                     دوب... دوب...         دوب... دوب...

                                                                                    میسوزه...  


 
من خرم...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢   کلمات کلیدی:

وقتی یه جا همه گوسپندن عر عر نکن... وگرنه یا سوارت میشن یا میفروشنت... خلاصه باید بری بیرون گله...

                                               بیرون...


 
سپاس فرزندان ایران...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩   کلمات کلیدی:

میخواستم از رویایی که دیشب با تمام اموات و گذشتگانم داشتم براتون بنویسیم و درگیر تفسیر و لایه های پنهانش بودم که یکی از دانش آموزام صدام کرد، ازم خواست که برم سر کلاسشون! وقتی وارد شدم در حالی که رو پاهاشون بلند شده بودن شروع کردن به کف زدن و مسخره بازی و با اشاره ی یکی از بچه ها ساکت شدن، اتابک اومد جلو و یه بسته دستش بود و به نمایندگی بچه ها شروع کرد به تشکر و قدردانی بخاطر اردوی عیدی که با هم تو مدرسه بودیم! بغضم و به زور خوردم و با چندتا نفس عمیق براندازشون کردم! ازشون تشکر کردم و براشون آرزوی موفقیت کردم بعد همینجور که داشتم آرزو میکردم و آرزو میکردم، یکی از بچه ها که کنارم بود آروم اومد نزدیکو تو گوشم گفت: خیله خوب دیگه آقا تشکر کردی... بسه...! بزار بریم...

اینم

                                                                                                      هدیه ام...


 
از امری قدسی براتون نبشتم... آرامش خودتونو حفظ کنید... یه نفس عمیق لطفا...
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠   کلمات کلیدی:

اما این فقط زاویه دخول شما نیست که روی رسیدن یا نرسیدن شما به عور گاسم تاثیر می گذارد .این موضوع به میزان تن گی واژن در س..ک..س نیز مربوط میشود دکتر Berman  توضیح می دهد : انجام ”. تمرینات  Kegelماهیچه هائی را که از جریان ادرار به هنگام دخول مرد جلوگیری می کنند منقبض و آزاد می کند و باعث میشود کانال واژن جمع تر شده و یک احساس فشار ناگهانی روی آلت مرد ایجاد می کند .“ همچنین تنگی واژن میتواند آلت مرد را به نحوی هدایت کند که مستقیما مرکز عصبی G را در زنان تحریک کند . نتیجه اینکه به  نقل از دکتر ” Berman عور گاسمی شدید حتی برای زنانی که تا به حال از طریق دخول آلت به اوج به لذت نرسیده اند امکانپذیر خواهد بود .“ بدین ترتیب هر دو استراتژی فوق یعنی بالا بردن لگن خاصره و تنگی واژن میتواند به شما و شریکتان کمک کند به هدف نهائی آمیزش یعنی ارگاسم همزمان دست پیدا کنید . چرا؟ چون با انجام Kegel شما کنترل بیشتری روی شهوت خود پیدا خواهید کرد و تنگی واژن فرو کردن سریع آلت مردانه را کندتر خواهد کرد  و در عین حال موضع G در واژن نیز تحریک خواهد شد.

 

به پیوست اضاف مینمایم :

اجرای بانداها*... ( حذف شد... مراجعه به کتاب مقدمه ای بر روشن بینی و بیداری کندالینی سوامی ساتیاناندا برگردان موسوی نسب)

*قسمتی از تمرینات یوگا برای رسیدن به روشن بینی با تمرکز بر دستگاه تناسلی ....( حذف شد...)

 

 

 

 

 


 
عیدتون خوشمزه
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤   کلمات کلیدی:

 

از اونجایی که قسمتی از شغلم در ارتباط با دانش آموزان پیش دانشگاهیه... در ایام عید نوروز مدرسه اردوی مطالعاتی شبانه روزی برگزار میکنه و من هم یکی از اعضای تیم مراقبت یا اجرایی یا هر چی که میشه گفت هستم، الخلاصه... ما بساطی داریم با این دانش آموزان، درواقع بچه هایی هستند که شبیه خر شدند... انقدر که میخونن... البته این نظر من نیست ها.... نظر دوستان دیگری است که از بیرون به کار ما نیگا میکنن... راستش این بچه ها رو خیلی دوست میدارم....تقریبا از وقتی سال دوم بودن تو خیلی ازبرنامه هاشون دخیل بودم و هر سال هم یه قسمتی از مسئولیت هاشون بر عهدم بود و تقریبا میشناسمشون... و حالا کمی از شرایط  اردو بگم براتون...

1)     اردو به مدت 11 روز و 24 ساعتِ میباشد و هیچ دانش آموزی اجازه خروج از مدرسه را ندارد.

2)     دانش آموزان اجازه تماس با خارج از مدرسه جز شرایط خیلی خیلی خاص و تنها با هماهنگی مسئولین ندارند.

3)     همراه داشتن مبایل و هرگونه وسیله الکترونیکی ممنوع میباشد.

4)     ساعات مطالعه از 6 صبح الی 23:30 ادامه دارد.

5)     تمام دانش آموزان موظف هستند طبق زمانبندی تعیین شده از سوی تیم مشاوره امور خود را هماهنگ نمایند.

6)      استحمام برای هر دانش آموز با وقت قبلی و در زمان 10 دقیقه انجام می شود.

7)     بعضی وقت ها اگر مسئولین حال کنن توپ والیبالی را می اندازند جلوی دانش آموزان تا گوجه بازی* کنند.

8)     غذا در حد بسیار مناسبی مزخرف هست انقدر که خود مسئولین هم دلدرد دارند.

9)     اولیا تنها در ساعات مشخص شده 9الی9:30 و 21 الی 21:30 مجاز به تماس و احوال پرسی با آقا زاده هستند.

حالا چند تا اتفاق با مزه:

1-    ساعت 10 صبح همکارم اومده میگه پدرمادر فلانی امده میگه میخواهیم پسرمونو ببینیم!

میرم جلو در آقا خیلی محکم ایستادن و خانوم با صورتی ورم کرده و پف کرده و بغض آماده ترکیدن ( که احتمالا هزار باری ترکیده بود) به من نیگا میکنه و میخواهد که پسرشو واسه یه لحظه ببینه! میگم خانوم الان ساعت مطالعاتیه بعد هم 6 فروردین روز ملاقات گذاشتیم و الان نمیتونیم اجازه بدیم دانش آموز بیاد بیرون از کتابخونه! و سعی میکنم که اطمینان خاطر بدم از احوال خوب پسرش...

بعد وقتی میام بالا و تو ساعت استراحت میشه.. به آقا زادشون میگم که مادرت اینا اومدن پاسخ میده واسه چی؟ خب زنگ میزد! و کلا خیلی ریلکس و مردونه

ساعت 3 بعد از ظهر باز همکارم.. میرم جلو در...یکی دیگه از مادرا بود و منو به اسم میشناخت به همکارم گفته بود پدر بزرگ آقا زاده از شهرستان اومده! خلاصه متوجه شدم نه بلاکه از راه دوری از قسمت دیگه ای از شهر اومدن... بعدتر متوجه شدم اصن کسی نیومده... و این مادر بودن که دلشون هوایی شده بود...اما اینبار دلم سوخت...

و یک ربع پیش...

صدای فریاد مهتی...مهتی... بیا بیرون.... با چشمایی از حدقه بیرون زده میرم سمته پنجره، اونطرف پنجره کوچس اما اینطرفش 40 تا دانش آموز نیشستن که صدا ازشون در نمیاد... باورتون نمیشه ما چه صداهایی از تو کوچه خلوت میشنویم... که البته با واکنش قاه قاه خنده ی دانش آموزا...ملت پا به فرار میزارن...

خلاصه... آقا داشت هنوز فریاد میزد مهتی...مهتی...که بچه ها خندشون گرفت... صدای همکارم از جلو در میومد که بفرمایید...و اوشون هنوز میگفت: مهتی اینجا مگه زندانه...خو بیا ببینمت داداش...

 

راستی این شرایط سخت برای تیم مراقبت هم برقراره، به اضافه اینکه تا بعد از نیمه های شب باید سرکشی کنیم به اتاق دانش آموزان تا مبادا شیطونی نکن...

 

 

 + گوجه بازی: با توپ والیبال بازی میشه... در آغاز ملت به صورت حلقه ایستاده و پاسکاری مینمایند بعد توپ لو میره و شخص خاطی به وسط دایره میره و میشینه و باید توپو در حالی ه نشسته و ظرباتی با توپ بهش وارد میشه بگیره و جاشو به شوت کننده ی توپ بده... ( خیلی مهیجه...)

-------------------------------------------------------------------------

بعد نبشت:

امروز یکشنبه 6 فروردین زمان ملاقات خانواده ها با فرزندانشونه... بچه ها دارن میرن لباس های مرتب بپوشن و از امروز براشون از هانی غذا تهیه شد تا همه چیز آماده باشه...

به صورت اتفاقی مکالمه ی یکی از دانش آموزان با مادرشو شنیدم( صدای مادر کاملا میرسید) حدود 7 بار قربون پسرش رفت... خیلی دلش تنگ شده بود و پسرش بخاطر غرورش احتمالا یک روی خوش هم نشون نداد... جالبه...

 

 

 


 
tala
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤   کلمات کلیدی:

طلا خیلی ذهن فانتزی داره و خیلی هم باهوشه


 
جرخ گردون... بگردون... بگردون...
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی:

مـــــیچرخم و میچرخــــم...

  چمانــت را بعد از 4 سال میبینم...

           میچرخم و میچرخم...

موهایت را پریشـــــان میکنی ...

                                                 و من میـــچرخم و میچـــرخم....

به یاد تمام آن همه احساس سرکوب شده و تمام آن دردهایی که چشمانت بر وجودم جاگذاشت میافتم...

میچرخم و میچرخم...

هنوز هم همانطور معصومانه و آرام... چشمانت را میگویم...

بوی گوگرد مشامم را پر کرده... به دور آتش میچرخم... میچرخم به دور گل های قالی... به دور تمام دخترکانی که از ته دل ریسه میروند و موهایشان را برای آتش پریشان میکنند... میچرخم برای دلی که دیگر مثل سالهای دور نیست... دلی که دیگر دل نیست را می چرخانم، می چرخانمش به دور آتش تاشاید کمی گرما و سرخی آتش در او ظهور کند... اما چه سرد آتش و چه سر دلیست... گوی دیگر نه چشمانت، نه شوریدگی موهایت، دلم را پر فروغ نمیکند...

دلم را  از سینه بیرون میآورم... مطمئن بودم اگر ببینمت دوباره آتش به جانش میزنند... اما هیچ نشد... در دلم خیره شدم... گوی بلایی به سرش آمده باشد...حتی دیگر به سختی میتپید... تکانش دادم... و به او گفتم ببین ... ببین موهایش را... ببین پوست زیبا و شفافش را... انگشتان کشیده اش را ببین... دلت نمیخواهد ببوی اش... ببوسی اش... به آغوشش بکشی و به دور تمام هستی بچرخانیش؟ نمیخواهی فریاد بزنی و به تمام هستی بگویی بالاخره او را دیدم؟ نمیخواهی شستت را حواله ی روزگار کنی؟ انگشت آگنی ات را چطور؟ به یاد حداقل این چند سالی که نگذاشت او را ببینی...

باز هم به او نگاهی می اندازی... سنگینی نگاه اطرافیان را میدانی... گویی همه برای تماشای قیافه ی تو در لحظه ی دیدارتان لحظه شماری میکردند... بعضی ها وقتی از کنار هم رد میشدیم لبخندی میزدند که ببین... گذشت... و تو زنده ای... انگاری خودش هم فهمیده... موهای سفید و کله ی کچلم دلش را به درد آورده و عذاب وجدانش نگاهش را خراش میدهد...لبخندی حواله ام میدهد... و لبخندش میرود به ناکجا آباد... روزهایی که سایه ام هم تنهایم گذاشته بود...

حالا میتوانم دلم را به اعماق سینه ام برگردانم... همه نفس راحتی میکشند و به پایکوبی میپردازند...

و من دور آخر را به دور گل های سرخ قالی میزنم...

و قلبم دم آخر را پس میدهد و گل های قالی را به آغوش میکشد...

 

+ انگشت آگنی همان انگشت میانه است، آگنی خدای نور و آتش در هند باستان و انگشت میانه ر در طب سنتی هند انگشت آگنی می نامند.

+ آقای برباد دوست همان سال های اول وبلاگنویسمان به انتظار ها پایان دادن و آپ فرمودند... بشتابید... که داغ است.... پشتابید...

+ فک میکنم امسال واقعا داره با تمام ماجراهاش میره به قبرستان تاریخ... من یقرا الفاتحمته الصلوات...

 


 
نزدیک است...
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱   کلمات کلیدی:

کمی اجتماعی:

ایرانیان باستان... ایران قدیم ... قبل از ورود اسلام...

دارای حاکمیت دینی بودن و دولت تحت نفوذ شدید روحانیون زردشتی بود ولی فساد حاکمیت با وجود روحانیون قدرتمند بقدری زیاد شد که ملت بیخیال همه چیز شدن و دروازه ها رو برای دشمنانشون یعنی اعراب باز کردن!

 

حالا 1400 سال گذشته... کی میدونه فردا چی میشه؟

 

کمی عیدانه:

داره این سال تموم میشه و سال آینده سال که در طالع بینی خورشید آخرین نماد از 12 نماد است نیز تمام میشود، امسال سال تهنگه... در تهنگ نیروی سلامت و حیات کامل و زندگی به حد وفور موجود است و تا لحظه ی مرگ نیز این سلامت را حفظ میکند او از پستی ها و دو رویی ها به دور است و از یک روش سیاسی ابتدایی و ناشیانه پیروی میکند ولی به هر حال به اندازه خوک معصوم و بیگناه نیست گرچه خیلی زود گول می خورد ولی شهامت این را دارد که اشتباهاتش را بپذیرد و خود را محکوم کند.

کمی شطحیات:

ما زندگان دنیای مجازی هستیم... اما روزی آزادی نیز به سراغ ما می آید....

هم بندان رهایی نزدیک است...

قیام کنید و همه ی وبلاگها را بشکنید... از پیکسلهایتان بیرون بیایید.... آری همه چیز را نابود کنید، آنگاه کسی برخواهد خواست و شما را به جهنم رهنمود میکند... رهایی نزدیک است... به پا خیزید... از پیکسل ها بیرون بجهید... نابود کنید... رها...


 
دیجیریدو و کاسه تبتی
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤   کلمات کلیدی: دیجیریدو ،کاسه تبتی

مدتی پیش یعنی همین هفته ی گذشته خدمت یکی از دوستان بودم که جاتون خالی نشستیم و با هم ساز زدیم!  ساز دیجیریدو و کاسه تبتی هردوشون از سازهای عجیب غریبی هستن که تا حالا دیده بودم! هر دو از سازهایی هستند که تولید ارتعاشی خاص میکنند انقدر خاص که جناب گاندلف که هیچی از ساز و موسیقی سرش نمیشه باهاشون کلی حال کرد و حتی بعدش نئشه شدیم! فکر میکردم فقط مواد و مدیتیشن میتنونن همچین کاری بکنن!!! ولی داتشیم ب ترک روی دیوار هم میخندیدیم... 

دیجیریدو:

یجیریدو (didgeridoo) یکی از قدیمی‌ترین سازهای جهان است . این ساز بادی نخستین بار در سرزمین‌های آرهن و میان بومیان شمال استرالیا یافت شده‌است. دیجیریدو را گاه "ترومپت چوبی طبیعی" نیز می‌نامند. یجیریدوهای اولیه معمولاً از ساقۀ درختان اکالیپتوس ساخته می‌شد که به وسیلۀ موریانه سوراخ شده بود. بومیان استرالیا، زمان زیادی را صرف یافتن درخت مناسب برای ساخت دیجیریدو می‌کنند، زیرا میزان شکاف ایجادشده در تنه یا ساقۀ درخت برای ساخت ساز بسیار مهم است. اگر سوراخ خیلی بزرگ و یا خیلی کوچک باشد از کیفیت ساز کاسته می‌شود. ومیان پس از یافتن درخت مناسب، آن را قطعه قطعه می‌کنند،‌ پوستش را می‌کنند و انتهای آن را می تراشند تا آمادۀ نواختن شود. گاه نیز دیجیریدوها را با نقوش رنگارنگ تزیین می‌کنند و برای راحتی در هنگام نواختن، دهانۀ آن را به موم آغشته می‌کنند.
 
در گذشته مراسم رقص و آوازهای آیینی بومیان استرالیا با نوای دیجیریدو همراه بود و این ساز بخش جدانشدنی از این مراسم محسوب می‌شد. البته نواختن این ساز تنها به مراسم آیینی محدود نبود و بومیان استرالیا برای تفریح وسرگرمی نیز دیجیریدو می‌نواختند. با این‌که امروزه هم زنان و هم مردان می‌توانند دیجیریدو بنوازند، اما در گذشته فقط مردان حق نواختن این ساز را داشتند.

اضاف میکنم که این ساز نفس میخواهد ها...

کاسه تبتی : متاسفانه چیز خاصی تو اینترنت پیدا نکردم جز اینکه برای علم فنگشویی و پاک کردن منزل از انرژهای منفی استفاده میشه، و این هم بخاطر ارتعاشی است که از این ساز بدست می آید... باورتون نمیشه ولی واقعا ارتعاش خیلی دلچسبی از این ساز منتقل میشود. 

این کاسه اینجوری کار میکنه که با اون دسته یه ضربه به بدنه خارجی وارد میکنی بعد دسته رو روی بدنه ی خارجی به گردش میاری... مابقیش غیر قابل توصیفه.... شاید صداشو ضبط کردم و اینجا گذاشتم...

+ بعدتر نبشت

جمله طلایی:گاهی وختا آدم دلش میخاد به یکی لبخند بزنه اون یکی معنی تموم حرفاشو از لبخندش بخونه...


 
سفر در راه است...
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩   کلمات کلیدی:

هر آدمی یه راهی رو میره هر آدمی یه هدفی داره...( باید هدف داشت) وقتی حرکت تو مسیرتو آغاز میکنی میتونه چندین راه (دور، نزدیک،ساده، سخت و... ) برای رسیدن به هدف باشه، وقتایی پیش میاد که به هدف نمیرسیم... بعضی وقتها هم بدونِ اینکه بخواهیم ما رو به هدف میرسونن بدون اینکه از رودخانه ی خروشانی عبورکنیم کوهی رو بالا بریم... اونها ما رو با کمترین طی الطریق  به مقصود میرسونن... بعضی وقت ها هم دورترین و سختترین راهو انتخاب میکنی  با هر جون کندنی هم هس حرکت میکنی از کوها بالا میری از رودهای خروشان عبور میکنی از مار هفت سر و دیو سپید هم... اما یه جا یی به چاهی چاله ای میافتی و تمام انرژیت گرفته میشه و دیگه به انتهای مسیر فک نمیکنی... شاید به هدف نرسیده باشی، شاید به افتخار هم نرسیده باشی... اما تو کوها، دره ها، رودها و همه جاهای خارق العاده رو دیدی و درک کردی... لذت یک هوای پاک و برخورد اولین شعله های خورشید و در هنگام طلوع از بالای کوه روی پوستت حس کردی... شاید به هدف نرسیده باشی... شاید...

گاهی هدف فقط در مسیر بودنه... گاهی هدف رسیدن نیست... لذت از سفر میتونه تمام هدف باشه... سفر و طی الطریق هم قسمتی از اجزا هدفه... هدف تو تمام مسیر پخش شده و جمع اجزاء مسیره که هدفو میسازه...

+ این پست ربطی به شرایطم نداره و همه اش برگرفته از سخنان بزرگواریه که داشت در مورد سفرهاش برام حرف میزد... سفرهایی که هیچ وقت به هیچ جا ختم نشد، اما به هدفش رسید...

 

- نیم پیاله نوش تا سر مستی صبح بینی...

     تا ساعاتی دیگه جواب کمیسیونم میاد و مشخص میشه اخراجم میکنن یا میزارن درس بخونم( عجیبه که ریاست دانشکده –همو که این ترم انداختم- هنوز با نمره ی اعتراضم موافقت نکرده! )

 


 
دومین پیاله را نوش...
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

سپاس فراوان از همه ی دوستانی که ابراز همدردی کردن برای مشکل ادامه تحصیلم چه اونهایی که با بنر و دسته گل و اس ام اس و تماس تلفنی و خلاصه از راه های دور و پشت کوه و زیر زمین و کربلا و آلمان و اتریش و دیزنیلند و اینها مراتب غصه دار شدن خودشونو ابراز کردن، چه اونهایی که گفتن که حالا چیکار کنم یعنی... من سپاسگذاری میکنم، و با قدرتی که خداوند به من داده و توانایی پاچه خواری و دیوانه سالاری که از کودکی درونم به آرومی رشد میکرد اعلام میکنم پرتوهای  نور از کون آسمون به روی صورتم جلوه گری کرد و استاد محترمه 1/5 نمره بهم حال داد ( در واقعه حقم هم بود ها...) ولی باز هم اون استاد پیر سگ(!) مخالفت خودشو با امضا نکردن فرم اعتراضم نشون داد و البته باز هم استاد محترمه اصرار ورزید...

فردا شورا تشکیل میشه و احتمالا تکیلف من هم روشن...

خیلی امیدوارم که با اعتراضم موافقت میشه و میتونم مدرک ارشدمو هم بگیرم... حتما میتونم...

 

+  آدرس جدید آقا رهام که در پی نا امنی های پرشین بلاگ منتقل شد.. : www.forsaken.blogfa.com 


 
به سلامتی هر چی دکتر نوش...
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

دیروز نامه ی اخراجیم دستم بود و از این اتاق به اون اتاق از اون اداره به این اداره از این ساختمان به اون ساختمان، فعلا* از ادامه تحصیل بازماندم و دیروز دیدم که گویا استاد محترم بخاطر اینکه یک موجود بیسواد و از ادامه تحصیل تو مقطعه ارشد متوقف کرده  بود کلی راضی به نظر میرسید فقط هنوز با خودم درگیرم که چطور میشه دانشجویانی که از رشته های دیگه وارد رشته ی من شدن، دانشجویانی که هم سن و سال مادر بزرگ من هستن میتونن نمره های خیلی خیلی بهتری بگیرن! و یا دانشجویی که کلا چهار جلسه سر کلاس حاضر بوده و از یه رشته ی دیگه هم اومده میتونه نمره ی 16 کسب کنه و من که همه ی جلسات و حاضر بودم و از کارشناسی هم دانشجوی همین رشته بودم به زور با کلی منت و ارفاغ نمره ی 12 رو اون هم به اضافه ی نمره تحقیق و کنفرانس کسب کنم! یعنی تو ورقه 6نمره کسب کردم که با نمره ی تحقیق روی هم میشه 12، یعنی اگر تو کارشناسی فقط اسمم روی برگه سوال سفید 12 نمره برام همراه داشت اینجا پاسخ 7 تا سوال که 6 تاش 2 نمره و یکیش 1 نمره ارزش داشته و مابقیش نمره ی کنفرانس و تحقیق بوده و 6 صفحه آ-چهار هم برای استاد محترم پاسخ نبشتی تبدیل میشه به یک نمره ی 13/5 ! یعنی اگر نمره کامل تحقیق و گرفته باشم یعنی 5 نمره، نمره ی ورقه ام بوده 8/5 و این یعنی حتی پول خودکاری که برای امتحان مصرف شده با نمره ای که گرفتم همخونی نداره...

 الخلاصه این حرف ها برای فاطی تونبون نمیشه ...

                                                                  اخراجیم....

ولی به حول و قوه ی الهی دیروز به اندازه 4 برابر پیام ها و تماس های تبریکی که بخاطر قبولیم در دو سال گذشته کسب کرده بودم تماس مبارک باد و شاد باش از کلی آدم غریبه داشتم.... البته قطعا اون ها برای اخراج من جشن و سرور نگرفته بودن ولی من اون تماس ها رو به فال نیک میگیرم ...

                                                                                                 

*ممکنه بتونم به صورت مشروط برای ادامه تحصیلم از سازمان مرکزی دانشگاه.آ مجوز بگیرم ولی مسئله اینه باز هم همین استاد... کلی 12 و 13 ازش دارم و آخرین نمره اش 10 بود...

                                                                                     تیر خلاصش... 


 
ماجراهای سحر و من...
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳   کلمات کلیدی:

خواهر دوست محترممان که همکلاسیمان هم هستن چهارشنبه ای گفتند که میخواهند بروند نمایشگاه سنگ و جواهرات منم که دیدی عاشق چیزای براق... و چون میدونستم از سنگها سر در میاره گفتم منم ببره...

هفته ی گذشته یکی از پر چالش ترین هفته های امسال بود، ظاهرش اینه که خواهر دوستم وارد زندگیم شد! (14 سال ازم بزرگتره پس بیخیال شید..) و ورودش باعث شد خیلی مسائلم باز بشه و خودمو لخت و عور ببینم و دچار یک تهوه ی ذهنی بشم و البته شاید اون خودش هم  ندونه من الان تو چه حالیم ولی باعث شد که بشم...راستش سحر  موجود عجیبه از اون آدم ها که وقتی راه میره حیوانات باهاش میرقصن از آونا که با هستی و ضربان طبیعت میچرخه... این سحر خانوم ما تو نمایشگاه سنگ و جواهرات هم اعجاب آفرید و بعد هم یه سگ و از مرگ نجات داد و با ماشین من بردیمش دکتر و بعد هم البته منتقل شد در حیات منزل ما و الان اتفاقی که برام خیلی مهمه نه این که این سگ دچار جَرَب( یه نوع بیماری پوستی قابل انتقال به انسان و البته الان خیلی حالش خوبه ) که باعث شد من بفهمم چقدر آدم چپل چولاغیم و شخصیت متزلزم و چطور پشت یه قاب عکس زیبا پنهان کردم و الان همچنان در حالی از تهوع و استفراغ خویشتن به سر میبرم... باشد که از هدایت شدگان باشم...

 

اصل نبشت: جان من اگر جایی برای نگهداری از این حیوان زبان بسته سراغ دارید بهم معرفی کنید... فردا پس فردا تزریقات آنتی بیوتیکاش تمام میشه و از حیث ظاهر هم خیلی بهتر شده و خیلی کمتر خودشو میخارونه و التهابات پوستیشم تقریبا داره از بین میره و فکر میکنم امروز روزه پنجمیه که مهمونه ماس... و من واقعا نیاز به کمک دارم، برای اینکه ساعت کاریم یکم زیاده و هنوز به رسیدگی نیاز داره و تعطیلات هم تمام شده... و البته این خانوم سگه بقدری بی سر و صداس که تا الان فقط موقعه تزریق سفازولین خیلی درد داره حتی با بیحسی... و جیشش صداشو شنیدم، و فعلا فقط تو بویین زهرا (120 کیلومتری تهران) تونستیم براش یه کمپ با جای خالی پیدا کنیم که با توجه به تجربیات سحر خانوم صلاح دیدیم فعلا چند روزی خودمون ازش مراقبت کنیم تا قویتر بشه و بعد به یه کمپ منتقل بشه...

+ راستش این چند روز انقدر درگیر بودم که اصلان سراغ اینترنت نیامدم از همه عذر میخواهم مامان منیر باور کنید چند باری اومدم نشده کامنت بزارم... فعلا همینجا مینویسم تا ببینم پرشین آدم میشه یا نه از بلاگفا خوشم نمیاد...

اینم عکس خانوم


 
lمن مست و تو دیوانه ما را که برد خانه...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:

http://khodavandealamoot.blogfa.com/ 

 

 

رفتم به آدرس جدید...

  

 

+ بعد تر نبشت: رفتم بلاگفا اما اصلن نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم... واسه همین اینجا فعال میمونه اما اونجا هم حفظ میکنم، فک کنم شلوارم دوتا شده... 

 


 
کلاغ قصه ها...
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥   کلمات کلیدی:

به دعوت کلاغک سیاه و یهدا جان اینا من هم در بازی شرکت میجویم اما خب به دلایل روانی و امنیتی از نمایش تصاویر وسایلم معذورم، شرمنده...

خب اول از همه بریم سر سکه هام میتونم بگم از دوره رضا شاه تا امروز یه کلکسیون کوچولو از سکه های دوره های مختلف دارم سکه های دوره ی جدیدو  داخل یه کوزه ی آبی لعابدار کوچولو  مثل گنج توی یه کمد که تقریبا فضایی برای پنهان کردن تمام گنجینه هامه پنهان میکنم دیگه تو همین کمد یه صندوق آهنی چهارگوشه آبی رنگ دو قفله دارم که رمزش هم 102 می باشد و توش کلی خرت و پرت دوران کودکی که شامل چندتا رواننویس خیلی قدیمی پارکر که یادگار پدربزرگه و عروسک  کوچولوی مایکلجردن که خیلی سال پیش مادر از سفر فرانسه برام آورده بود و چندتا نگین متعلق به گوشواره و انگشترهای زنانه که یکیش خیلی بزرگه و در همان دوران خردسالی از انگشتر مادر بزرگ سرقت کرده بودم و البته ایشان همان موقع گفته بودند آن انگشتر را بعد از مرگشان به من میبخشند و من هم پرسیده بودم خب مامانی کی میمیری؟! و ایشان حاج و واج مانده بودند! و گویا من حوصله نداشتم منتظر بمانم و نمیدانم کی و چطوری اما نگین انگشتری را کنده بودم و برداشته بودم و تا امروز خیلی خوب ازش نگهداری کردم و البته مادر بزرگ در صحت و سلامت کامل هستند و  جمع کردن چیزهای براق برای من هیچ وقت متوقف نشد حتی کیریستال های لوستر نیز گاها بخاطر تلالوع خیره کننده شان بعد از مدتی یعنی دقیقا بعد از زمانی که دستم به نحوی با چهارپایه یا نردبان به آنها میرسید از لوستر جدا میشدند و داخل کیسه ی قرمز رنگم پنهان میشدن متاسفانه از اینکه کیسه ی قرمزو کجا پنهان کردم اطلاع دقیقی در خاطرم باقی نمانده اما مطمئنم یه جای امن در داخل خانه یمان است. و اگر سکه های سرخ رنگ پنجاه ریالی که در پشتشان تصویر ایران حک شده بود را خاطرتان باشد، شیفته ی آنها بودم اما متاسفانه نمیدونم همه ی سکه های پنج تومانیم را وقتی که فهمیدم مثل سکه های پینوکیو طلا نیستند و البته از کاشتنشان درختی حاصل نمیشه خرج چندتا بستنی توپی کردم و البته الان یک دونه هم از آن پنج تومانی های شیر یا خطی خوشگل ندارم!!!(آه....)

خب به جز کلکسیون سکه و کریستال های براق، جواهرات و زیورآلات زنان فامیل میتونم به کلکسیون تمبر و بلیط اتوبوس و شارژ ایرانسل هم اشاره کنم و البته یک کلکسیون ارزشمند دیگه  که در واقع بهتره بگم میراثی از تسبیح های خاندانمون که میتونم قدمتشونو به جد مادریم ( که یک تسبیح از دانه های زیتونه و جدپدریم که یک تسبیح گلی با لعاب شفاف که اذکار متبرکه روش نبشته شده)و تسبیح های ناقابل دیگه اشاره کنم و یک لیوان بزرگ آبجو خوری و البته ساعت اتوماتیکم که هر روز به مچم میبندم جزء متعلقات مورد علاقم اشاره میکنم  و البته تمام اینها کاملا در جاهای امن به دور از چشم پنهان شدن و تقریبا کسی از وجودشون به جز شما ( فک کن، فقط شما....) خبر نداره... و البته آخرین قسمتی هم که میشه بهش اشاره کرد علاقه ی من به آثار هنری دوستان و آشنایان و فامیله انقدر بگم که الان در حدود 12 تابلوی مسروقه یا بهتره بگم زورگیری شده به در و دیوار زندگیم وصله که  تعدادی از اونها هنوز جای پنجه های صاحب اثر در حالی که تلاش میکرد اونو ازم پس بگیره روشون باقی مونده... و البته نقشه هایی هم در حال اجرا برای بدست آوردن سه اثر در ذهنم دارم که یکیش متعلق به همسر پسر عمه ی محترم که متاسفانه مقیم کانادا هستند و البته قولش را گرفتم(رنگ روغن)  و دیگری  یکی از آشنایان که مقیم تهران هستند ولی اثر مربوطه در خانه ی پدربزرگشان در لواسانات (مداد رنگی) مجذوبمان کرده که شخص ایشان  دختری بسیار خطرناک(گاز هم میگیره و در کودکی یک چک ملس ازشان نصیبمان شده) و خسیس می باشد که البته در سرقت ما تاثیری نخواهد داشت!(فک کن...) و آخریش مربوط به دوست کار درستمون میباشد که ترجیح میدهم خودتون حدس بزنید کیه... و البته فک میکنم این اثر تا آخر همین هفته به دیوارم تکیه داده...

و در مورد کتابها و گوشی و ...  هم علاقه ای ندارم حرفی بزنم چون فک میکنم دوستان به اندازه کافی از کتابهای خوبشون گفتن... 


 
شال گردنی برای تمام فصول
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩   کلمات کلیدی:

چهار راه ولیعصر بالای پل عابر پیاده و در حالی که سپید نشسته های سقف تالار های تیئاتر با خورشید عشق بازی میکنند، لبانمان همچون خورشید و دانه های برف همدیگر را میجویند و استادت سلانه سلانه از پله های عابر به ما نزدیک میشود و در بهت شال گردن دونفره ی من در اندیشه ی حسرت بوسه ی تو فرو میرود... و حالا چشمان و گیسوان رها از شالت با خورشید عشق بازی میکنند و شال گردن من در دستان استادت تاب خورده و من را با خود به زیر پل عابر میبرد تا در زیر پای اتو بوس های تند رو قربانی کند...


 
بیداری...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳   کلمات کلیدی:

دیشب فیلم کامل گلی را دیدم... خیلی سعی کردم بفهمم چرا اینکارو کرده ... و چون با فیلترینگ خیلی مشکل دارم... پسر عمه جان از کانادا لطف کردند و فیلم را دیدند و زیرنبیسش را دوبله کردند و با تحلیل هایی به سمع و بصرمان رساندن... گویا این نوعی از بیداری اسلامی است که از مصر شروع شده... چندی پیش هم یک خانوم مصری در مصر بخاطر اعتراض به اسلامیون مصری سرتا پا ( خیلی خلاق بود) لخت و عور جلوی دوربین از خودش عکس گرفته بود و این بیداری در بین دیگر دخترکان .مصری نیز جنبیده بود و ایشان هم بیدار شده بودند و از خود تصاویری معترضانه بر روی سایتها و وبلاگ ها قرار دادند... حالا اینکه گلی میخواهد اعتراض کنه یا توجه محافل بین المللی رو کاری ندارم ولی امیدوارم هر چه زودتر این بیداری به این مملکت ما هم برسه... حالا شما هی بیاد عکس کتاب و دفترهاتونو بزارید ما ببینیم... نمیشه یکم نو آوری داشته باشید؟!!تصور کن...( حالا فردا صبح ناشتا نرید لخت و عور جلوی برج میلاد بایستید و از بالا انگاری که دارید به یک صحنه ی زیبا نیگا میکنید به سمت پایین نیگا کنید و بعد میلاد در زیر پایتان باشد!)  ماشاالله همه دوستان و بزگواران خودم فقط بلدن کتاب بخونن... یعنی هیچکدوم از این جوانان وطن ما کاری جز کتاب خریدن و کتاب خوندن انجام نمیدون که...والا به خدا... این چند وقت هر وبلاگی رفتیم دوستان عکس کتابهای مورد علاقه... مدادهای دوست داشتنی... و خلاصه شاهد همه نوع کالای فرهنگی که  به رخ ما میکشیدند بودیم... پس نمیدانیم چرا ما جهان اول نیستیم... چرا این واحد پولمان هر روز بی ارزشتر میشود و چرا ما نرخ نان را در دنیا آن هم به روز و به ثانیه تعیین نمیکنیم...

 

+ حمیده جان همه ی امیدم به سوی شماست...

+ حمیده  جان اگر نو آوریتان به هر دلیلی نیامد! حداقل شفاهی بفرمایید تا دوستان بدانند... بدانند که چگونه خلاقیتمان میتواند دنیایی را تکان تکان بدهد...

+ برای اوکی کردن بلیط استادمان به وسیله ی فرشته ی موت سه صلوات بلند ختم بفرمایید... که تا آخرین روز زندگیش برای اوکی شدن بلیطش دعا میکنیم و از آن به بعدش برای اینکه در جهنم با آشنا هایی که داریم یک پستی به ما بدهند مثلا بکننمان مسئول سیخ در ما تحت اساتید عقده ای کردن... بعد برویم و استاد محترم را بدون هیچ نیت شخصی از گناهانش پاک بگردانیم... استاد عزیز ما شما را به خدا حواله میدهیم... اما شما باور نفرمایید...


 
یک وبلاگ مفید 1
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

+ متن زیر برگرفته از وبلاگ مهتاب دختر پارسی است، بنظرم خیلی عالی بود...

هدف اصلیم معرفی یکی از وبلاگ های جالب و مفیده... اگر هر کدوم اینکارو انجام بدیم کلی چیز بهمون اضافه میشه... 

      --------------------------

------------------

------ 

منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست
    متن زیر داستان کوتاهی از اوست
    
    مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
    قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
    لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
    لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
    قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
    عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
    مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
    حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند
    تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
    اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

+ امیدوارم قورباغه ی باهوشی باشیم...

+ دوستان فصل امتحانات من هم شروع شده  متاسفانه نمیرسم بهتون سر بزنم... پوزش منو پذیرا باشید...


 
:)
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی:

خاله: پسرم به بچه ی مرغ چی میگن؟

پسر خاله: گنجیشک...

خاله: :|

_ عزیزم به بچه گاو چی میگن:

-          گوسفند

-          :|

-           پسرم به بچه اسب چی میگن؟

-          الاغ

-          بچه گوسفند؟

-           برغاله

-          پاشو برو حمام... ببینم...

 


 
مردانگی هم مثل خدا مرده...؟
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥   کلمات کلیدی:

آیا مردانگی هم مثل خدا مرده؟!

به پا خیزید ای مردان خدا... که ناموس هایمان را جلوی چشمانمان در آتش شهوتشان میسوزانند... به پا خیزید...

کجا رفتند آن مردان خدا که جانهایشان را در دست میگرفتند و بر روی مین ها میخوابیدند... تا ما بیدار باشیم؟؟؟

کجا رفتند آنها که میگفتند مگه خودت خوار مادر نداری؟

هیچ میدونید آمار جنایت  و قتل و تجاوز چقدر زیاد شده؟

دوهفته پیش دختر همکارم بخاطر یه کیف قاپی رفت تو کما الان خوبه، فقط حافظش از بین رفته... دختر دانشجوی فوق لیسانس بود...

هفته ی پیش دایی همکالسیم بخاطر سرقت کیف و ماشینش.... کشته شده روزنامه همشهری هم نبشت... سه تا بچه داره ... الان یتیم شدن...

نه که تو شب تاریک که تو روز روشن هم به پسر هم به دخترامون تجاوز میشه... آب از آب هم تکون نمیخوره؟ 

مگه نمیگید ولی امر مایی؟ مگه به جان و مال ما تسلط نداری؟ همه اش مال تو ئه... ازش درست مواظبت کن... 

آقای من... نوکرتم.... چرا قاچاقچیای موادمخدر زودتر از مامور جلبشون از دادگاه میاد بیرون؟ دیدی چقدر از جونات آب دهنشون آویزونه؟ میدونی علف چیه؟ شده میان وعده ی جوونها...

آقای من... ولی من... مردم در سختی ان... ببین...

آقای من همه ی کسایی که از شرق تا غرب از شمال تا جنوب تو مرزهای این خاکن...شما بهشون ولایت داری... به همشون... نه اونایی که خودشون میخوان... پس مواظب همشون باش... همشون به شما نیاز دارن... نزار بغضهاشون بترکه... نزار فک کنن آقاشون یکی دیگست... مگه آقای همه نیستی... پس مواظب همشون باش...


 
18+
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤   کلمات کلیدی:

مکالمه ی داروخانه چی و مرد میانسال :

سلام، دو تا تاخیری لطفاً...

دوتا دونه؟!

تایید سر...

سه تا بدم بشه  دوتومن؟

تایید سر...


 
میدونی درد چیه؟
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی:

میدونی درد چیه؟

درد اینه وقتی تصادف میکنی و موتور سوار محترم از پشت با دوچرخه ات تصادف میکنه و تو به هوا بلند میشی و با سر به زمین میایی و رو آسفالت سر میخوری و البته قبل از اینکه ماشین های عبوری زیرت بگیرن و مثل فاحشه های سر اشرفی اصفهانی آش و لاش بشی خودتو کنار بکشی، وقتی میری خونه سر و کلت خونی باشه ولی نزاری کسی بفهمه  آشو لاش شدی و احساس سوزش پات مجبورت کنه براندازش کنی و ببینی پوست رونت غلفتی کنده شده و داری چربی زیر پوستو نیگا میکنی و از پوست خبری نیست...

خیلی شیک بری داروخانه و بیای و مقادیری پماد پیروکسیکام بمالی رو گاز و مثل احمق ها بزاری رو زخم پات و مثل خر ار... ار... کنی!!! و فرداش ببینی که پات چرک کرده و وقتی میخوای گاز و عوض کنی ببینی یه تیکه ازش چسبیده به زخم و دوباره مثل خر ار... ار... میکنی تا بلکه پاتو ول کنه... همون گاز استریل لعنتی...

میدونی درد چیه؟

این که ناظم مدرسه به نصف دوستات تجاوز کنه... و تو  چند وقت بعد میفهمی چون رونات دوتیکه استخون بوده و مثل اونا لپات آویزون نبوده!

میدونی درد چیه؟

این که گوسفند باشی و بزاری قوم و خویشت با پشمات برات کلاه بدوزه.....

میدونی درد چیه؟

این که وقتی واسه کاری انتخاب میشی واسه اینه که اون کار زمین بخوره...

میدونی درد چیه؟

این که تنها دردت بیوفایی و شکست عشقیته! این که گرسنگی و بدبختی هموطنت شده یه آه و یه افسوس و برگردوندن صورت...( به بعد نبشت مراجعه شود)

میدونی درد چیه؟

بعد نبشت: بزرگواران خودم منظور این بوده که وقتی دور و برم و میبینم میبینم 81 درصد جماعت جوان دارن درد عشق و اینور و اونور میکشن!!! یعنی ما هیچ بدبختی دیگه ای نداریم؟!! یعنی تمام زندگیمون فقط جنس مخالف و این دل و قلوه است و همه ی مسائل برنامه ریزی شده جز این مورد؟!!! 

حالا میدونی درد چیه؟؟؟ 

میدونی یا نه؟


 
اعتراض دارم... اعتراض...
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸   کلمات کلیدی:

همین جا...

اینجا شده قبرستان... قبرستان کیبوردها...موس ها... مونیتورها... برق 2000 ولت میخواهم... و سیمی لخت... بدون هیچ لباس زیری ... حتی از آن شورت های لامبادایی هم نمیخواهم، میخواهم انقدر لخت باشد که با اولین بوسه به آسمان ها بروم به آنجا که رنگ ها رنگی است دردها واقعی است... بوسه ها شیرین است... آغوش ها گرم... من آن بهشت را میخواهم... آن جا که همه چیز واقعی است...

..............................................

+ مدتی نبودم ممنون که هوایمان را داشتیم همه چیزمان مثل قبل مرتب است...


 
احساس فقر بایدت...
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩   کلمات کلیدی:

تو پست قبلی چیزی آغاز شد و به جایی دیگه ختم شد!؟ نفهمیدم چطور، اما شد... همین دو روز پیش انقلاب بودم برای یک کتاب سری هم به جیحون زدم و دیدم  تو لیست پرفروشها کتابی از گزیده های دکتر شیریعتی داره... دوتا، یکی برای هدیه یکی برای خودم خریدم، لابه لای ورقهاش یه جمله ازش خوندم با این معنا:

(( فقر نیست که حرکتی در جامعه و فرد ایجاد میکند بلکه « احساس فقر » است که حرکت و پویایی می آورد))

شریعتی مرحوم

بروید ادامه مطلب...


 
شطحیات
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩   کلمات کلیدی:

وقتی از چهار راه ولیعصر رد میشم و بچه های هنر و میبینم که هر کدوم با یه تیپ خاص از جلوم رد میشن مثل اینه رفتم شمال، تو جنگل، اون هم تو فصل پاییز، هر درخت یه دنیا میشه واسه خودش، هر شاخه یه جنگل میشه واسه خودش، هر برگ هزار رنگ میشه واسه خودش، آدم های انقلاب... دخترهای چهاراه ولیعصر... هر کدوم یه رنگ و یه آبی دارن که مثل یه دنیا واسه خودشونن، گاهی دلم میخواهد برم و اونجا یه گوشه بشینم و تکدی گری کنم...

 تکدی گری عشق...

 تکدی گری بوسه ها ...

تکدی گری زیبایی ها ..

تکدی گری وجود ها...

تکدی گری ذات ها...

همه ی دخترها رو بگیرم تو آغوشم و در حالی که با چشام تو چشاشون زل میزنم، تو چشماشون غرق بشم و دنیاهاشونو با همون رنگهایی که میبینن با همون فیلترهایی که میبینن ببینم، مثل پسرک های فال فروش انقدر اسرار کنم تا بالاخره لبهاشونو به لبهام بچسبونن و انقدر فشارشون بدم که روحشون و هم بتونم لمس کنم با تمام رنگهایی که ته وجودشون تو سرداب های مخیلشون و تو دِماغ هاشون جا گرفته، همه رو بیرون بکشم و خوب برنداز کنم، شاید تمام زیبایی هاشون مال من بشه تمام قشنگی چشماشون مال من بشه... شاید بتونم از همشون گدایی کنم و از هر کسی یه چیزی بگیرم و بعد از یه مدت به اندازه ی همشون از همشون آبستن بشم، شاید بشه آبستن بشم...

... شیدا شدم... به اندازه ی تمام زنها و الهه های باروری شکمم جلو اومده... دِماغم گشاده و فراخ...

شاید...

شاید برم و تکدی گری کنم...

شاید.... آبستنم... شاید...


 
: ( یک جفت چشم است)
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳   کلمات کلیدی:

تو یکی از همین وب چرخی ها  زنی نبشته بود در آرایشگاه بودم دو زن چادری وارد شدند و چادرهایشان را در با احساسی آکنده از رهایی از خود جدا کردند یکی از زنها گردنش سیاه شده بود، میدونی لفظی رو به کار برده بود که من فکر کردم شوهرش ادبش کرده و الان خانوم راوی میرن که از حق و حقوق زن لگد مال شده دفاع کنن با بی میلی خوندم بعد متوجه شدم آقا خانوم را که ادب نکردن هچ... هان؟! چیه؟ نکنه فکر میکنید خانومه آقاشو ادب کرده؟!!  نخیر جانم بلکه آقاشون یکمی شب گذشته محبتشان قلمبه شده بود و پوست خانوم ها هم که حساس... زود رنگ باخته بود و فقط جایش یادگاری مانده بود!!! و این دو خانم داشتند با هم در مورد شب تاریکِ پلیدِ سیاهِ شیطانی ( الکی ها...) در حالی که برقی به چشم جفتشون و گویا همین خانوم راوی و هر چی خانوم که اونجا نشسته بود افتاده بود... الخلاصه... تمام حسی که من تو نیگا اولم درک کردم این بود که این راوی قصه ی ما چقدر از این حرکت اون خانوم ها که داشتند این ماجرای شب لاب لاب لاب و واسه هم تعریف میکردن منزجر شده بود!!! شده بود؟


 
دمت گرم همشهری...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩   کلمات کلیدی:

بعضی ها خیلی با کلاسن واسه همین از کسی عمرا آدرس نمیپرسن، اما چون من خیلی آدم خاکی هستم خیلی راحت از مردم آدرس میپرسم، دیشب هم میخواستم برم جایی حوالی ستارخان اما نمیدونستم خیابنون مورد نظر کجاست رسیدم به بازارچه سنتی و دیدم مردی میان سال کنار خیابون در حال عبوره شیشه رو دادم پایین و سرم و بردم سمتش و ازش پرسیدم پدر جان این خیابون ( بوغ) کجاست؟ یکم نیگا نیگا کرد و گفت کوجا بهیت آدریس دادن؟ داشتم حرص میخوردم که چرا انقدر معطل میکنه! اگر میدونه بگه... اگر هم نمیدونه خب مرد حسابی بگو نمیدونم من هم برم رد کارم دیگه... در جواب سوالش که کجا آدرس دادن با کلافگی  گفتم همین جا، ستارخان... یکم اینور و اونورو نیگا کرد و بهم گفت: پسرم ببین من که نمیدونم این که میگی کوجاست! اما خودم نوکرتم هستم، غریبی امشب بیا بریم خونه ما یه لقمه نون پنیر هست باهم میخوریم!!! 

تشکر کردم و رفتم ،خراب پاسخی بودم که بهم داده بود!!! عجب مرامی...

یکم دیگه رفتم جلوتر و از ماشین پیداه شدم و از یه مغازه دار پرسیدم، باز هم دیدم کلی تعارف برام تیکه پاره کرد و حتی از مغازش اومد بیرون و آدرس و بهم نشون داد...

کلی ذوق مرگ شده بودم از این همه آدم باحال که به پستم خورده بود... آخه زیاد آدرس میپرسم و تقریبا هر چرت و پرتی بگید از ملت شنیدم... اما این بار خیلی خوب بود...

وقتی راه افتادم نیگام افتاد تو آینه وسط میدونید چی دیدم؟!! باورتون نمیشه!

لبخندی افتاد به لبهام و بعد هم بِق صدای خنده ام...

بله یه کچل داشت از تو آینه وسط نیگا نیگا میکرد!!!

بعله ملت فکر میکردن  من سربازم و غریب...  نیشخند 

حتی امروز هم یکی از اساتید و همکلاسی ها بهم تبریک میگفتن!!! فک میکردن سرباز شدم!!! 

هیچوقت فکر نمیکردم کچلی هم مثل ریش یه روزی کار راه انداز بشه...  


 
دوست با تجربه رمز را تو پیشگویی کرده بودی...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧   کلمات کلیدی:
 
سکوت...
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥   کلمات کلیدی:

دیشب شمع هام

                        تموم شد

                                  دیگه   ش

                                                م

                                                   ع

                                                        ی

 ندارم که تا سحر بسوزه و اتاق و روشن نگه داره....

 اتاق شصتمین روز بدون  پدر  و به شب رسوند ...

                                                                      اما بدون  ش ... م  ... ـع


 
خزان شد...
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱   کلمات کلیدی:

دیروز یک هویی خزان شد برگهای سرخ و طلایی ریختن وسط زمین...

هوا خوب دو نفره شده... یک غروب پاییزی و قدم زدن بر سنگفرش های برگی جمشیدیه  و بوی اندوه درخت ها... یک بوسه ی یواشکی و بخار دم ها...

 

 + با تشکراز ننه وراج که این عکس زیبا را به دستمان رساند...


 
کد امنیتی لعنتی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩   کلمات کلیدی:

نمیدونم تا حالا مثل من ذله شده اید...

نمیدونم این چه صیغه ی امنیتی که بخاطرش باید چشاتو چهارتا کنی و بری تو مونیتور که مبادا این کدهای چپل چولاق رو اشتباه بزنی و مجبور شی هر چی ریسیده بودی پنبه کنی...

دوستان و بزرگواران خودم خواهشا اگر کسی از این داستان اطلاع داره که میشه این کدها رو در قسمت کامنت گذاری حذف کرد یا نه با ما در میون بزاره...

                                                         " ستاد تسریع کامنت گذاری بینوایان "

 

پ. ن :

البت اضاف میکنم که وبلاگ ما از این صیغه آزاده  اول ما داریم برای آزادی شما تلاش میکنیم و دوم هم برای راحتی چشمانمان...


 
راز گل سرخ
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥   کلمات کلیدی:

ساعت نزدیک 3 صبح بود... روی میزم، یه میز نهار خوری 8 نفره که کتابام از هر طرفش سرازیره و با یه رومیزی طرح اصفهان که با رنگهای آبی و سرخ ملبس شده، هم ست با فرش سرخ و گل بوته های رنگ و بارنگش، که البته تو تاریکی چراغ مطالعه غرق شدن، نور چراغ شده سایه ی گل سرخی که از محبوبم هدیه گرفتم و چارزانو نشستم روی میز و دارم به دیواری که شده الهه ی عشق، شور و شیدایی روزگارم خیره نگا میکنم... همه چیز سیاه و سفیده... ولی این فقط ظاهر ِ و سایه ی گل که به دیوار نشسته باطنش اون نوریه که گرما داره همون نوری که اثر میزاره روی گل سرخی که سرخیشو به نور سپرده تا بتونه راز آمیزی عشق و شیدایی رو روی دیواری که از نور، گرم و ملتهب شده برقصونه...شاید نتونستم از این صحنه بگذرم و نتونستم نبینم که دیوار با طلوع خورشید بدون عشق و شور و شیدایی بمونه، مدادمو برداشتم و سایه ی گل سرخ و حبس کردم... الان نه دیگه گل سرخ مونده نه کالبد خشک شده و مچاله شدش... اما اون عشق درون گل سرخ که تونست خودشو روی دیوار بی روح محبوس شده به تحریر در بیاره بعد از گذشت یه سال وقتی که محبوبم دیگه تو این قلب اقیانوس و عمیق و بزرگم جایی نداره باز همون احساس خالص و پاک و اهورایی رو حفظ کنه بدون اینکه کلامی از مفهوم عشق از چهره اش کسر بشه، استوار و با وقار و هنوز پر از همون احساس، احساسی که هست اما نه به اون آدم، اصلان اون آدم نیست که میاد جلو چشم بلکه اون احساس بقدری قوی و کاملِ که حتی حرفی نمیزنه... گل سرخم دیگه نیست، حتی عطرش هم... اما فقط یه دیوار و خطوط درهم کشیده ای روش...


 
یه حبه قند
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦   کلمات کلیدی:

یه حبه قند...

فیلمی که ارزش دیدن را داشت... فیلمی که پلکهای بیمار و نازک من رو خیس کرد از اون فیلمهایی است که هزارتا سوراخ با روشن شدن چراغاهای سینما درون ذهنت  جا میماند،نمیدانی دنبال عتیقه ها باشی یا  قاسم که شربت نخورده میره... یا سمعک و بچه ی تو راهی... یا بدبختی ها و بیماری های حاجی و باجناقاش... میفهمی  دائی قبل از مرگش مخالف چی بود اما نمیفهمی پسند قبل مرگ دائی چی میخواست بگه...پنجه ی پلگ یا پیشی که تو گلوش... ای بابا...

از مرگ، شکست عشقی و آرزوهای از دست رفته حالم به هم میخوره... هر چیزی که آرزوشو میکنی برات رنج میاره... هر وقت از دستش میدی رنج و درد تنها چیزیه که برات میزاره..

رنج از خواستن میاد اگر نخواهی نمی رنجی اگر نرنجی که دیگه... بله پریدی رفتی...

از اون فیلمهایی بود که تو سینما وقتی دائی مرد ملتی هنوز داشتن میخندیدن، نمیفهمم مرگ خنده دار شده بود یا مردم باورشون نمیشد!

لعنت به این زندگی که مرگش انقدر داغِ

پانوشت:

پریدن در اصطلاح عرفانی به معنای رسیدن به نیروانا،فنا الله و... است. 


 
 
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱   کلمات کلیدی:

چک

مدتی قبل در جستجوی شخصی بودم که 16 میلیون به پدرمان بدهکار بود و چون اسباب اعتماد پدر به ایشان را بنده تامین کرده بودم حسابی خجل بودم بعد از اینکه به مقادیر موهای سرمان به آن جانب فرصت دادیم و ایشان هم مدام شصت شان را به ما نشان میداد... رفتیم و با یکی از دوستان هم دانشگاهی که ارشد میخواند و کار آموز وکالت هم بود مشورت کردیم و ایشان قبول زحمت نمودند و پرونده ی ما را پذیرفتند برویم ادامه مطلب...

 

 


 
 
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱   کلمات کلیدی:

چک

مدتی قبل در جستجوی شخصی بودم که 16 میلیون به پدرمان بدهکار بود و چون اسباب اعتماد پدر به ایشان را بنده تامین کرده بودم حسابی خجل بودم بعد از اینکه به مقادیر موهای سرمان به آن جانب فرصت دادیم و ایشان هم مدام شصت شان را به ما نشان میداد... رفتیم و با یکی از دوستان هم دانشگاهی که ارشد میخواند و کار آموز وکالت هم بود مشورت کردیم و ایشان قبول زحمت نمودند و پرونده ی ما را پذیرفتند برویم ادامه مطلب...

 

 


 
شعر ها را، می گویم
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥   کلمات کلیدی:

          خواب من رسیده است

مرا

میان سه قله ی خود

پناه ده

به زهر مرگبار بوسه

التیام ده به شهر ناشناس عِطرهای ناب

فرار عقل و هوش ها

به،بازتاب بی ریای من

مقام ده...

... که خواب من رسیده است.

                                                             (محمد جعفر نیک پور)

 

+  مصرع اولش را کمی بی حیایی تر نبشتیم... زورمان زیاد است شعر شاعر را با حال خودمان تنظیم میکنیم تا لذت ببریم...اوج بگیرید اگر میخواهید ... 

+  اصل مصرع "میان سه قله ی خود" این بوده  "میان جنگل برهنه از بلور دستهای خود" شاعر نمیتوانست منظور ما را برساند این شد که نیاز به تصحیح دیدیم...ولی مردانگی کردیم و در حفظ اصل اثر شاعر کوشیدیم... باشد که شاعر از ما نرنجد...

راستش کلا با طبیعتگراها بسیار حال میکینم فکر میکنم اول باری که صادق چوبک خواندم چشمانم گشاده  صورتم سرخ و دندانهایم لبانم را به چیرگی میچیدند...هنوز هم از نحوه ی توصیفش با آن زبان روان در تعجبم...روحش شاد یادش گرامی...


 
سالم زندگی کردن!؟!:):(
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳   کلمات کلیدی:

سالم... زندگی کردن...

لفظی که مدتهاست فقظ شنیده میشه...

بعضی از فلاسفه یکم که ملت بهشون میگن فیلسوف یه چیزهایی میگن.. مثلا مبحثی است که همه چیز را نسبی میدانند مثلا زیبایی و زشتی و خلاصه هرچیزی که قابل قضاوت باشه شامل نسبیت هم میتونه باشه بعد کم کم آدم و به این نتیجه میرسونن که ای آقا هیچ چیزی ملاکی نمیتونه داشته باشه مثلا به نظر من تو خیلی زیبا و جذاب و خوشگلی اما به نظر خورزو خان تو خیلی زشت و کج و ماوجی(البت بلا نسبت شما طنازان عزیز...)

حالا دوره زمونه یه طوریه که هر کسی برای سالم زندگی کردن از خودش یه تعریفی در میکنه که میتونی اون تعریف و از نحوه ی زندگی اون آدمه هم بفهمی...

بعضی ها فقط بعضی وقت ها دروغ میگن(البت اگر متفق القول به معنای واحدی از دروغ برسیم) 

بعضی ها در ارتباطاتشان با جنس مخالف پی رو اصولی هستند:

الف) بعضی آقایان با دوشیزگان و بانوان محترم اصولا کاری ندارند...(الکی)

ب) بعضی فقط با دختر ها میخواهند حرف بزنند تا به شناخت از جنس مخالف برسند(اولش همه اینو میگن...) 

ج) بعضی  با باکره ها کاری ندارند... (تکلیف و هدف کاملا روشن است و کسی حوصله و وقت اضافی نداره واسه... بازی)

د) بعضی با شوهر دارها کاری ندارند... (یک مقداری غیرت در ته وجودشان روشن است شاید هم جراتی ندارند)

د) بعضی با همه کار دارند... (و فقط یک چیزی درونشان روشن است)

 من فعلا به خانم ها کاری ندارم ولی عکس این هم صادق و شاید خیلی بدتر و زشت از این مسائل و میشه به بانوان محترم نسبت داد که ما اینجا برای آنکه مشکلی برای دوستان پیش نیاید از آن ها گذر میکنیم...( پس لطفا بیخیال صدور دفاعیه و بیانیه و ...)

بگم...؟!!

             بگم..؟!! 

                           پس لطفا خیلی شلوغش نکن دل انگیز....

حالا از همه ی اینها بگذریم میخواهم اینو بگم چطور میشه سالم زندگی کرد ؟ حالا هر جا که خط قرمز داری داشته باش.. بالاخره وقتی تو یک رابطه وارد بشی یه جایی خط قرمزت خواهد بود...

قبلا ها ننه ها و همان ها که سن و سال آرماگدون دارندنیشخند میگفتند : شروع دوستی برای ازدواج استتا به شناخت برسیم...

الان میگوییم شروع رابطه برای هر چیز جز ازدواج است اگر دستمان سر خورد و زورمان نرسید که بپیچونیم ازدواج میکنیم(خانم جان حواسم هستا...)

جدی تا حالا شده در این سالیان اخیر شده که با هدف ازدواج وارد رابطه ای بشید؟ دوره زمونه یه جوری شده اختلاف فرهنگی از میدون مونیریه تا نیاوران به قدری ناموزون شده که هیچ تعادلی نمیشه بین این مردم شهر برقرار کرد...

قبلترها خانم ها عاشق متبخ شان بودن و بیشترین امر که خوشحالشان میکرد گوشه نظری از طرف آقاشان بود... یادش بخیر نیشخند   الان هر دختری میخواهد بگه من آدمم من هستم بعد شروع میکنه تلاش کردن برای بدست آوردن تمام چیزهایی که 7جد گذشتشش ازش محروم بودن... جالبه همه چیزو هم از همسر بدبختش میخواهد...(این حرف های یکی از پیرزن های خانواده است البت با قلم خودم)  

واقعا ازدواج کردن معنا و هدف خودشو از دست داده...البت نظر منه... اگر بخواهیم ازدواج کنیم یعنی وقت خودمونو تلف کردیم یعنی رفتیم زیر بار مسئولیت... مسئولیتی که کمر نسلهای قبلو خم کرده... وقتی میشه بنزین آزاد زد و پول بجای پوشک و کهنه و یا حتی بزک دوزک خانم صرف سفر به کشورهای اروپایی و خارجی و تفریح و لذت از زندگیه بشه چرا کسی بخواهد ازدواج کنه؟!! درسته شاید ازدواج لذت بوده اما الان ازدواج واسه همه لذت نیست...

ازدواج امروز ابلهانه است...

پ. ن: عزیزان لطفا بیانیه و دفاعیه ندید (حرف بزنید اما مظلوم نمایی نه)

پ.ن1 : لطفا دقت کنید اینها حرف ها  سخنان درون جامعه است نه صرف نظرات شخصی نگارنده

پ.ن2: چون مذکریم فقط از جنس مذکر تمثیل آوردیم برای خودزنی اگر احساس کردید در حقتان (انیثه ها) کم لطفی صورت گرفته به قدر فایده داستان و قصه و ... داریم

پ.ن3: مهریه یادم رفت... میدونی چند نفر بخاطرش تو زندانن؟!!بدبخت میری 100سکه مهریه میکنی که چی؟مگه داری خونه میخری؟حرص نخور خانم محترم مگه شما خودتو میخواهی بفروشی؟حالا به کدوم حرف دین مبین گوش کردیم که میخواهیم به دستور مهریه عمل کنید اون هم به تفسیر خودتون و خودمون؟؟!!! 

پی نوشت:دوست داشتن قدیمی شده... 

پ.ن آخر: کلا بداحه نویسی بود...


 
← صفحه بعد